آرامش ..
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۳۰ ساعت ۴:۳۳ ب.ظ توسط محب
|

من ...
روز خویش را ...
با آفتاب ِ روی تو ...
کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
آغاز می کنم !!
من ...
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من ...
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من
جای راه رفتن ...
پرواز می کنم !!
آن لحظه ها که مات ...
در انزوای خویش
یا در میان جمع ،
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !
گاهی میان مردم . . .
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هرچه هست ...
فراموش می کنم ... !!!
فریدون مشیری
اینجاشده ابری آنجا نمیدانم
اینجا شده برفی آنجا نمیدانم
اینجا فقط سرد است آنجا نمیدانم
اینجا دلی تنگ است آنجا نمیدانم
